تبليغاتX
خرس کوچولو

خرس کوچولو

عکس- مطالب -خواندنی- دانستی

خداحافظی خرس کوچولو

سلامممم به دوستای ناز و جیگمل خودم خوبید؟

خیلی دلم براتون تنگیده بود.چه خبرا؟

اومدو بگم که من اومدم خداحافظی کنم و برم!!!!!!!!!!!!

خیلی خوشحال شدم که یه مدت تو وبم مطلب نوشتم و دوستای خوبی مثل شما پیدا کردم.

تجربه ی خوبی بود.

از دوستای جیگملم مثل نیلوی ناناز که همیشه برام کامنت میذاشت

از البرزخانکه همش به من لطف داشت و به وبم سر میزد‌ و مهشاد عزیز و از افسون جون و ناتائیل و مداد رنگی ناناز ونفیسه گل و نرگس کوچولو و اقا مهدی با اون شعرای نازش و مرد کپک زده که من اخرش رفتم و اون از کپک زدگی درنیومد.وئ از حامد که همش میومد میگفت من اپم و میرفت و از اون یکی دیگه حامد که خیلی به من لطف داشتن و همش به وبم سر میزدو ایمان تنبل که همش دیر به دیر اپ میکرد.از اقا منصور که فقط میگفت من و لینک کن!

ازداداش کوچولوم که ایشالله به عشقش برسه!!!

از شمیم - مرد مجهول- قاصدک-اروین- مسعود-رضوان-خورشید-تربچه-راستین-ارتمیس-عارض- سعید- از شهریار پارسا که در مورد من بد فکر کرداز سلمان و دختری از جنس بارن و همه کسایی که لطف کردن و به وبم اومدن.

دوستتون دارم و در اخر برام دعا کنید که امسال امتحان نهایی رو خب بدم و حالا که دارید دعا میکنید پرانتز باز کنید و یه دعا دیگه هم بکنید اینکه کمن سال دیگه یه رشته خوب قبول بشم.

شاید دوباره اومدم و شایدم نه. در هرصورت دوستتون دارم وبای!!

 

+ نوشته شده در  88/02/10ساعت   توسط نفیسه  | 

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم به دوستای گل و عزیز و دوست داشتنیم. خوبید؟

سال ن مبارک. عید خوش گذشت؟برا من که خوب بود. امیدوارم برای شما هو خوب بوده باشه.

اومدم بگم که برای من یه مشکلی ‌‌پیش اومده که نمیتونم یه مدتی نت بیام. بعد از اینکه بیام

بهتون میگم برای چی!!!!!!

خوب ه چند تا نصیحت بکنم و برم.

اول از ینکه مهربون باشید و به خرس کوچولو سر بزنید.

دوم اینکه بچه خوبی باشید و مامانتون و اذیت نکنید.

سوم اینکه جواب نظرای خوشگلتون و بعد از اینکه اومدم میدم.

دیگه اینکه دوستون دارم ،دلم باتن تنگ میشه

من میرم و میامیه وقت فکر نکنید دیگه نمیام!!!!!!!!!!!!!!!

خوش باشید

بابای

 

+ نوشته شده در  88/01/19ساعت   توسط نفیسه  | 

سال نو

 

 

بهاربیست بهترین خدمات وبلاگ نویسان نسل جوان            www.bahar20.sub.ir

یا مقلب القلوب والابصار   

 یا مدبرالیل و النهار

یا محول الحول والاحوال  

 حول حالنا الی احسن الحال

به نام نگارنده طبیعت

یکسال را نفس به نفس گذراندیم ............تجربه ای شیرین را سپری کردیم و هم اکنون در اغاز میعاد با شوری دوباره به استقبال بهار میرویم .

84.jpg-78384

 

هدیه ی سال نو

یک دلار و هشتاد و هفت سنت!تمام پولش همین بود و شصت سنت ان را پول خردهایی تشکیل میداد که «دلا» با چانه زدن با بقال و قصاب جمع کرده بود!این دفعه ی سوم بود که دلا پول ها را می شمرد،یک دلار و هشتاد و هفت سنت!دا هم روز عید بود.

ظاهرا به جز اینکه روی نیمکت کهنه بیفتد و زار زار بگرید چاره ی دیگری هم نداشت. همین کار را هم کرد.هنگامی که صدای گریه ی خانم خانه کم کم فرو نشست، با خود فکر کرد فردا روز عید خواهد بود و من برای خرید هدیه ی جیم فقط یک دلار و هشتاد و هفت سنت دارم.

ناگهان چشمانش برقی زد و به فاصله ی بیست ثانیه رنگ از چهره اش پرید؛به سرعت گیسوان بلندش را که تا زیر زانویش می رسید،به جلو سینه اشخت. جیمز دو چیز داشت که خودش و ذلا به ان دو می بالیدند.

یکی ساعت جیبی طلایی بود که از پدربزرگش به پدرش و پس از او به جیم به ارث رسیده بود. دیگری گیسوان بلند دلا بود. انها را ماهرانه به روی سرش جمع کرد و پس از مکث کوتاهی بلوز قهوه ای اش را پوشید و با عجله از در خارج شد.
در مقابل ارایشگاه «مادام سوفیا» ایستاد؛جمله ی «همه رقم موی مصنوعی موجود است» در روی شیشه ی ویترین مغازه توجهش را جلب کرد. از پلکان به سرعت بالا رفت و وارد سالن شد و با پیر زن فربه سفید مویی رو به رو گشت و گفت:مادام موی مرا میخرید؟پیرزن جواب داد اری کلاهت را بردار ببینم چه ریختی است. مادام سوفیا در حالی که چنگال حریص خود را در زلف دلا فرو برده بود گفت:«بیست دلار» چشمان دلا از خوشحالی برقی زد. پس سراسیمه گفت:«حاضرم؛عجله کنید»

دلا حدود دو ساعت کلیه ی مغازه ها را برای خرید هدیه ی جیم زیرپا گذاشت تا عاقبت انرا یافت. در هیچ یک از مغازه ها مانند ان یافت نمیشد. زنجیری از طلای سفید بسیار سنگین و ساده.

جیم دیگر با داشتن چنین زنجیری همیشه جویای وقت خواهد بود،چون گاهی اوقات به علت تسمه ی چرمی کهنه ای که به جای زنجیر به ساعتش بسته بود،یواشکی به ان نگاه می کرد.

هنگامی که دلا به خانه رسید در ایینه عکس خود را که به مردان بیش از زنان شباهت داشت نگاه کرد. با خود گفت:«جیم مرا خواهد کشت. با یک نگاه بومی افریقایی ام خواهد خواند.»

در باز شد و جیم وارد شد و در را پشت سر خود بست. جیم پشت در ایستاد و مثل مجسمه خشک شد.چشمانش را به دلا دوخته بود . دلا به سوی جیم رفت و گفت:«جیم عزیزم مرا اینطوری نگاه نکن. موهایم رت زدم و برای خریدن عیدی خوبی رای تو انها را فروختم. باور کن عزیزم خیلی زود موهایم بلند میشود . غصه نخور!!!

جیم مثل اینکه هنوز به حقیقت پی نبرده بودبا زحمت زیاد پرسید: موهایت را زدی؟

دلا جواب داد:«انها را زدم و فروختم؛ایا در هر صورت مرا مثل سابق دوست نداری؟من همان دلای قذینی تو هستم.»جیم ناگهان به هوش امد ؛بسته ای را از جیب پالتو بیرون اورد،بر روی میز گذاشت و گفت: دلای عزیزن!بیخود در مورد من اشتباه مکن.اما اگرر ان بسته را باز کنی علت بهت اولیه ی مرا درک خواهی کرد.

دلا با پنجه های سفید به سرعت نخ ها و کاغذها را پاره کردو غریادی از خوشحالی برکشید؛ سپس ماتمی گرفت و شیونی به پا کرد که جیم با تمام قدرتش از عهده ی دلداری اش برنمی امد. زیرا یک دسته شانه ای که مدتها داشتن انها را ارزو کرده بود ،روی میز قرار داشت!شانه هایی در صدفل لاک پشت با دوره های جواهرنشان که هر روز لااقل یک دقیقه انها را در پشت ویترین مغازه می نگریست. شانه ها را به سینه ی خود چسبانید؛سررابلند کرد و با چشمانی پر لشک و با لبخندی گفت: جیم،موهایم خیلی زود بلند میشود.

سپس ناگهان چون گربه ای که حمله کند،برای دادن عیدی جیم به او از جایش پرید.دستش را مشتاقانه جلو او گرفت و مشتش را باز کرد. قشنگ نیست جیم؟برای یافتنش تمام شهر را زیرپا کردم. ساعتت را بده ببینم بهش میاد یا نه؟

جیم دیگر نمی توانست سرپا بایستد.پس خود را به روی نیمکت انداخت و خنده را سر داد؛سپس رو به دلا کرد و گفت:

دلای عزیزم ،بیا عیدی هایمان را مدتی نگاه داریم. این ها به قدری زیبا هستند که بهتر است به یان زودی مصرفشان نکنیم. من هم ساعتم را فروختم و با پول ان شانه ها را برای تو خریدم،حالا برو شام را بکش!!!!

12.JPG-99921

تو خود را خواهی یافت

آن گاه که خورشید بر اسمان وجودت تابناک شود

آن گاه که ابرهای تیره از قله های سترگ وجودت رخت بربندند

آن گاه که خود را خواهی یافت

آن گاه که شبنم شادی بر گونه ات بغلتد

خود را خواهی سافت

خود را خواهی یافت

آن گاه که توفان باور،ذره ذره وجودت را در برگیرد

خود را خواهی یافت

آن گاه که در ایینه ی بنگری و هر انچه را جز خود توست در ان نبینی

و ان چه می بینی باور است و بس،آن گاه خود را خواهی یافت

همان گونه که ماه افق را باور دارد

همان گونه که خورشید درخشش را

و همان گونه که رایحه را

و همان گونه که زمستان اواز باران را باور دارد

اری خود را خواهی یافت

زودتر از انکه  ستارگان در چشمان وجودت بدرخشند

خود را خواهی یافت

باورت این باشد و بس!!!!

17.gif-59101

Smsبرای نوروز

۱-گلها همه به اذن تو برخاسته اند/ ازبهر ظهور تو خود اراسته اند/مردم همه در لحظه تحویل،بی شکاول فرج تو از خدا خواسته اند.

۲-نه زمستانی باش که بلرزانی و نه  تابستانی که بسوزانی،بهاری باش که برویانی.........

۳-بهار امد که تا گل باز گردد   سرود زندگی اغاز گردد   بهار امد که دل ارام گیرد  زدرد و غصه ها فرجام گیرد

۴-سعادت،سخاوت،سربلندی،سرافرازی ،سعی،سلامتی و سرور که بهترین هفت سین زندگی ست، در این سال جدید برای تو عزیز ارزومندم.

۵-از امروز تا نوروز،از نوروز تا هر روز ،هر لحظه ات نوروز،نوروزت پیروز

۶-نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست،اگر چه بلندترین شبش«یلدا»باشه!

۷-«بهار» بهترین بهانه برای «اغاز»......و «اغاز» بهترین بهانه برای «زیستن» است

۸-بهار یک نقطه دارد ......نقطه اغاز...بهار زندگیتان بی انتها باد.

۹-با ارزوی 12 ماه شادی،52هفته خنده،365روز سلامتی،8760ساعت عشق،600/525 دقیقه برکت،0000/536/31 ثانیه دوستی......سال نو مبارک

۱۰-مثل «ماهی»زنده،مثل «سبزه» زیبا،مثل «سمنو»شیرین،مثل «سنبل» خوشبو،مثل «سیب» خوشرنگ،مثل «سیر» پرخاصیت،مثل«سرکه» جوشان و پرتحرک و مثل «سکه»با ارزش باشی.............

۱۱-«نوروز»ایین رفاقت را نگهبانی می کند که باور کنیم قلبهایمان جای حضور دوستانمان هستند........ 

90.jpg-99850

گفتم غم تو دار م

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید             گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آی

گفتم زمهرورزان رسم وفا بیاموز                  گفتا ز خوب رویان این کار کم تر آی

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم                 گفتا که شبروست او از راه دیگر آید 

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد             گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد           گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت        گفتا اگر بدانی  کاو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد             گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرامد      گفتا خموش «حافظ»کاین غصه هم سرآید

عجیب،ولی واقعیتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

1 – دلفین ها چون فاقد بینی هستند،از سوراخ بالای سرشان استفاده می کنند. این سوراخ تقریبا 5سانتی متر است و هنگامی که دلفین به زیر اب می رود ان را می بندد،دلفین ها می توانند تا 15دقیقه بدون تنفس زیر اب بمانند.

2- 8800 نژاد مختلف مورچه در جهان وجود دارد. تعداد تمام مورچه های جهان  به یک میلیون میلیارد می رسد.

3- پنگوئن نر می تواند بیش از یک هفته ماهی رادر معده خود بدون اینکه هضمش کند نگه دارد و هر موقع لازم شد مقداری از ان را بالا می اورد و به بچه های خود می دهد.

4- در کف اقیانوس هند قارچ هایی را پیدا کرده اند که 430 هزارسال عمر دارندتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

5- مدت زمان گردش سیلره عطارد به دور خود 2 برابر زمان گردش ان به دور خورشید است.

6- 90 درصد سم مارها از پروتئین تشکیل شده استتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

7- موش های صحرایی سالانه یک سوم منابع و ذخایر جهان را نابود می کند.

8- تمام خرس های قطبی چپ دست هستند.تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

9- جگر تنها عضو داخلی بدن است که اگر با عمل جراحی قسمتی از ان برداشته شود،دوباره رشد می کند.

10- حس بویایی سگ با حس بویایی مورچه برابری می کند.تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

11- حلزونها می توانند3سال متوالی بخوابند.

12- در شیلی صحرایی وجود دارد که هزاران سال است در ان باران نباریده است.

13- زبان مقاوم ترین ماهیچه های بدن است.تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

thumb-Rose-6-%280011%29.jpg-73239

 

کوتاه ترین راه ها

1-کوتاه ترین راه عشق ورزیدن، نگاهی است خالص و بی ریا توام با عشق

2- کوتاه ترین راه برای اینکه نخواهی چیزی را به خاطر بسپاری ،نگفتن دروغ است

3- کوتاه ترین راه برای یافتن یک دوست ،توجه به علایق طرف مقابل است

4-  کوتاه ترین راه برای مبارزه با ترس ،روبه رو شدن با ان ترس است.

5- کوتاه ترین راه برای دروغ نگفتن،شجاع بودن است

6- کوتاه ترین راه برای رسیدن به ارامش ،ان است که کمتر به چیزهایی که نداری فکر کنی.

7-  کوتاه ترین راه برای فاش نساختن دیگران راز دیگران ان است که هرگز به رازشان گوش ندهی.

8- کوتاه ترین راه برای رسیدن به قدرت واقعی ،تقویت هرچه بیشتر منطق است.

9- کوتاه ترین راه غلبه بر مشکلات،کوچک شمردن انها است.

10- کوتاه ترین راه برای رهایی از افسردگی،فکر کردن به چیزهای خوب است.

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

 

+ نوشته شده در  87/12/29ساعت   توسط نفیسه  | 

همسر عزیزم من رسیدم

همسر عزیزم من رسیدم!!!!!!!!!

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورودبه اتاق هتل ،متوجه ميشود كه ان هتل به كامپيوتر مجهز است . تصميم مي گيرد به همسرش ايميل بزند . . در اين ضمن نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود وبدون اينكه متوجه شود نامه راميفرستد درگوشه اي ديگر از اين كره خاكي ،زني كه تازه ازمراسم خاك سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فكركه شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ
كامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چك كند. اما پس ازخواندن اولين نامه غش ميكند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتا ق مادرش ميرود ومادرش را بر نقش زمين ميبيند ودرهمان حال چشمش به صفحه مانيتور ميفتد ا:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا كامپيوتر دارند و هر كس به اينجا مي آيد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چك كردم همه چیزبراي ورود تو رو به راهه . فردا مي بينمت
.

واي چه قدر اينجا گرمه اميدوارم سفر توهم مثل سفر من بي خطر باشه .

 

+ نوشته شده در  87/12/12ساعت   توسط نفیسه  | 

داستان کوتاه

 داستان کوتاه

مغازه داري روي شيشه مغازه اش اطلاعيه اي به اين مضمون نصب كرده بود "توله هاي فروشي". نصب اين اطلاعيه ها بهترين روش براي جلب مشتري، بخصوص مشتريان نوجوان است، به همين خاطر خيلي بعيد بنظر نمي رسيد وقتي پسركي در زير همين اطلاعيه هويدا شد و بعد از چند لحظه مكث وارد مغازه شد و پرسيد: "قيمت توله ها چنده؟"
مغازه دار پاسخ داد: "هر جا كه بري قيمتشون از 30 تا 50 دلاره."
پسر كوچك دست تو جيبش كرد و مقداري پول خرد بيرون آورد و گفت: من 2 دلار و سي و هفت سنت دارم. مي توانم يه نگاهي به توله ها بيندازم؟
صاحب مغازه پس از لبخندي سوت زد. با صداي سوت، يك سگ ماده با پنج توله فسقلي اش كه بيشتر شبيه توپ هاي پشمي كوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بيرون آمدند و توي مغازه براه افتادند. يكي از توله ها به طور محسوسي مي لنگيد و از بقيه توله ها عقب مي افتاد. پسر كوچولو بلافاصله به آن توله لنگ كه عقب مانده بود اشاره كرد و پرسيد:
"اون توله هه چشه؟"
صاحب مغازه توضيح داد كه دامپزشك بعد از معاينه اظهار كرده كه آن توله فاقد حفره مفصل ران است و به همين خاطر تا آخر عمر خواهد لنگيد. پسر كوچولو هيجان زده گفت:
"من همون توله رو مي خرم."
صاحب مغازه پاسخ داد:
"نه، بهتره كه اونو انتخاب نكني. تازه اگر واقعاً اونو مي خواي، حاضرم كه همين جوري بدمش به تو."
پسر كوچولو با شنيدن اين حرف منقلب شد. او مستقيم به چشمان مغازه دار نگريست و در حالي كه با تكان دادن انگشت سبابه روي حرفش تاكيد مي كرد، گفت:
"من نمي خوام كه شما اونو همين جوري به من بديد. اون توله هه به همان اندازه توله هاي ديگه ارزش داره و من كل قيمتشو به شما پرداخت خواهم كرد. در واقع، دو دولار و سي و هفت سنت شو همين الان نقدي مي دم و بقيه شو هر ماه پنجاه سنت، تا اين كه كل قيمتشو پرداخت كنم."
مغازه دار بلافاصله گفت: "شما بهترهً اين توله رو نخريد، چون اون هيچوقت قادر به دويدن و پريدن و بازي كردن با شما نخواهد بود."
پسرك با شنيدن اين حرف خم شد، با دو دست لبه شلوارش را گرفت و آن را بالا كشيد. پاي چپش را كه بدجوري پيچ خورده بود و به وسيله تسمه اي فلزي محكم نگهداشته شده بود، به مغازه دار نشان داد و در حالي كه به او مي نگريست، به نرمي گفت:
"مي بينيد، من خودم هم نمي توانم خوب بدوم، اين توله هم به كسي نياز داره كه وضع و حالشو خوب درك كنه!"
دان كلارك

 

+ نوشته شده در  87/12/12ساعت   توسط نفیسه  |